سيد ظهير الدين مرعشى
26
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
مصروف دارى ما را جان و مال و تن و ملك فداى آن حضرت است . استندار ايشان را ثنا گفت و همه را باز گردانيد . چون خلوت شد پسر خود جستان را بخواند ، گفت سخن اكابر و بزرگان را شنيدى ؟ گفت : آرى شنيدم . گفت : بندگان ما بسيار شايسته مىباشند ، اما من اينها را نيك مىشناسم آنچه ايشان مىگويند براى مصلحت خويش مىگويند تا مرا به ملك مازندران خلاف پديد آيد و ايشان از گردن من مركب خوشرفتار سازند ! جستان گفت : چه صلاح باشد ؟ گفت : اگر من ملك اردشير را بر دوش گيرم و اين ريش دراز خود را گره زنم و بدست او دهم اولىتر مىدانم از آنكه تسلّط اتباع خود بينم . هميشه عاقلان را نظر بر عواقب امور مىباشد . استندار مرد پير و كار ديدهيى بود دانست كه سخن امراء و اكابر را غرضى است كه خلاف مصلحت اوست . القصه چندان كه شاه اردشير از سر غرور و جوانى درشتى مىكرد ، استندار از سر پيرى كفايت به خرج مىداد و درايت و تجارب روزگار او را وادار به رفق و مدارا مىنمود . بعد از ششماه بالاخره جستان از سراى فانى به سراى باقى رحلت كرد . از او پسرى يك ساله كه ابو الملك عصر است بازماند . كيكاوس را از آن مصيبت ، جهان روشن تاريك شد . جزعها مىنمود . صبر از دست داد . ملك اردشير به خط خود به او تعزيتنامه بنوشت . و عز الدين گرشاسف را كه اعظم بزرگان طبرستان بود با تمامت اصفهبدان طبرستان فرستاد و با آن عزا موافقت نمود و استندار را به صداقت و موافقت و استمالت و دلگرمى مستظهر گردانيد . استندار هم از آن معنى تسلّى خاطر پديد آمد . به وقت مراجعت عزّ الدين گرشاسف ، دخترى از شاه اردشير براى نوهء يك سالهء خود به نامزد خواست . عزّ الدين به شاه عرضه كرد . ملك اردشير دخترى را به نامزد او كرد . استندار خوشدل شد و خشنود گشت . اما در مصيبت پسر رنجور شد و ضعف پيرى مىافزود و در سنهء پانصد و شصت در لشكرگاه فنا پيوست .